هرمی که کوچکتر می شود

ممکن است با خود بیندیشید: «یک روز من هم جایزه‌ی شیر طلای کن را می‌گیرم، حتی گرند پریکس را. وان شو را مال خودم می‌کنم. در سالانه‌ی تبلیغات هنرهای ارتباطی، نام مرا بارها به زبان می‌آورند، مجبور می‌شوند یک صفحه‌ی کامل را به من اختصاص دهند»
متاسفانه درست مثلِ بردن جایزه‌ی The Voice یا اسکار یا Megabucks، حقیقت این است که اغلب ما هرگز به قله‌ی کوه نمی‌رسیم. شاید نزدیک شویم. اما تنها چند تن معدود و خلاق با مشاغل پرآوازه‌ی خود می‌توانند از این اتمسفر نادر و خوشایند استنشاق کنند.

و به همین علت شاید بهتر است در آرزوهایتان تجدید نظر کنید. چیزی که در مورد قله‌ی کوه وجود دارد این است: زمانی که به آن می‌رسید، اگر برسید، احتمالا به نحوی وارد چالش خواهید شد که گویی هرگز آن بالا نبوده اید. ماندن در آن قله به شکل دردناکی مشکل است حتی برای بهترین ها و باهوش‌ترین‌ها. سراشیبی‌ای که از قله آغاز می‌شود، پر از آدم‌های خلاقی است که زمانی این حرفه را مانند سکانسی از Mad Max تصور می‌کردند. ذهن‌های درخشان. ذهن‌های پرشور و حرارت. اما در پایان نتوانسته اند بهتر از یک ماهی پوزه‌دراز که در گودال ماریانا دوام آورده، در هوای رقیق قله‌ی تبلیغات دوام بیاورند.

اما این اتفاق چه‌طور رخ می‌دهد؟
به جز چند استثناء اندک، حتی مستعدترینِ ما نیز ظاهرا از حرفه‌ای که داریم راضی نیستیم. ما عاشق این کاریم، اما باز هم بیش‌تر می‌خواهیم. می‌خواهیم به قله برسیم. مدیر خلاقیت گروه شویم، مدیر خلاقیت پروژه، سرپرست بخش خلاقیت، سرپرست خلاقیت کل جهان، مدیر خلاقیت در کل کهکشان‌ها! و البته که همه‌ی ملازمات این عناوین را هم می‌خواهیم: ماشین، خانه، مدارس خصوصی، تعطیلات در جزایر سیسیل.

چه چیزی شما را در اوج انتظار و انگیزش قرار می‌دهد؟ چه چیزی شما را صدا می‌زند، به مبارزه می‌طلبد، همچون حوریانی که لحظه‌ای سر از آب بیرون می‌آورند و ملوانان را مسخ می‌کنند؟ ایگو هایتان را به خاطر این سرزنش کنید. بندازید گردن صنعت تبلیغات، صنعتی که ظاهرا با خود عهد بسته است که یک مدیر هنری نابغه، ارزشی کم‌تر از یک مدیر معمولی دارد.
و همین‌طور بالا برویم. تا وقتی که دیگر بالاتری وجود نداشته باشد. جایی که از هوا هم تهی شده است. چون وقتی بیش از حد از خط اصلی خلاقیت دور شوید، دیگر جایی برای پنهان شدن وجود ندارد. در حالی که تا قبل از آن لحظه، همیشه جایی برای پنهان شدن هست.
اما بدتر از این هم هست. چه‌طور می‌خواهید در اوج انگیزش و امید باقی بمانید؟ چه چیزی شما را صدا می‌زند، شماتت می‌کند، به مبارزه می‌طلبد، هم‌چون حوریان فریبنده‌ای که ملوانان را مسخ می‌کنند؟ زمانی شب‌ها و روزهایتان را غرق در ایده‌ها و تصاویر ذهنی‌تان سپری می‌کردید، و حالا دارید در جلسات ملاقات بی‌پایان و اغلب بی‌محتوا سپری می‌کنید، بازی‌های آنلاین انجام می‌دهید و البته شبانه‌روز با مشتری سر و کله می‌زنید.

    چیزی که در مورد قله‌ی کوه وجود دارد این است: زمانی که به آن می‌رسید، اگر برسید، احتمالا به نحوی وارد چالش خواهید شد که گویی هرگز آن بالا نبوده اید. ماندن در آن قله به شکل دردناکی مشکل است حتی برای بهترین ها و باهوش‌ترین‌ها.

کسانی هستند که تصمیم می‌گیرند بدون توقف، هم‌چون ضربان قلب، یک سره تا بالای هرم بروند. دیوید لوبارز ، رئیس و مدیر ارشد آژانس تبلیغاتی BBOD در امریکای شمالی، بالاترین نقطه‌ی هرم را به خود اختصاص داده است. اگر از او بپرسید چه حسی داری و چه‌طور موفق شدی به آن بالا برسی، احتمالا چنین چیزی خواهید شنید: «اگر اطراف خودت را با آدم های باهوش‌تر و خوش‌فکرتر از خودت پر کنی، آن‌قدرها هم تنها نخواهی بود. اگر با خوش‌قلبی و حسن نیت به آدم‌ها اطمینان کنی و اگر تو و این آدم‌ها تنها تمرکزتان کار باشد، آن وقت چندان هم تنها نخواهی بود.»

این تئوری برای لوبارز جواب داده است. بقیه، یعنی بی‌شمار آدمِ دیگر، تلاش کرده اند اما به چنین جایگاهی نرسیده اند. پس چه‌طور می‌توان در قله باقی ماند وقتی به آن رسیدید؟
هویج خودتان را پیدا کنید. یک زمان هویجی که به دنبالش بودید، چیز واضحی بود مثل ورود به کن، شهرت، محبوبیت، یک دفتر بزرگ، هر چیز بزرگی. اما وقتی تمام این هویج‌ها را به چنگ آوردید، چه اتفاقی می‌افتد؟ هویج‌های جدیدی ابداع کنید، هویج‌های شخصی‌تر. مثلا می‌توانید از رسیدن به آرامش درون شروع کنید.
یک هرم جدید پیدا کنید. یکی از خوبی‌های نشستن بر بالای هرم این است که از آن بالا بر همه چیز احاطه دارید و این حس آزادی عمل زیادی به شما می‌دهد. زمانی تصور می‌کردید هرم شما تنها هرمی است که اهمیت دارد. اما از آن بالا، خواهید دید که اشتباه فکر می‌کردید. هرم‌های دیگری هم هستند، که توسط بعضی‌ها اشغال شده اند، توسط آدم‌هایی غیر از شما… البته فعلا.
رادیو را خاموش کنید. منظورم رادیوی اتومبیلتان نیست. منظورم رادیویی است که در مغز شماست. همانی که روی هر ایستگاهی باشد، یک چیز تکراری را مدام بازپخش می‌کند: آدم‌هایی که از من متنفرند، آدم‌هایی که در عرض یک دقیقه مرا نابود می‌کنند. این‌ها امواج مغزیتان را اشغال می‌کنند. لازم به گفتن نیست که رسیدن شما به قله، پیامدها و بازخوردهایی خواهد داشت، از همان بازخوردهایی که شما را زیر و رو می‌کند و هرکاری می‌کند تا وارد مغزتان شود. بنابراین عصب‌هایتان را پوست‌کلفت بار بیاورید، کرکره‌ها را پایین بکشید و آن رادیوی لعنتی را خاموش کنید. و اگر این کار جواب نداد، یک چکش بگیرید و آن قدر روی آن بکوبید تا دیگر صدایش را نشنوید.

البته حواستان را جمع کنید. حفظ تعادل در بالای هرم کار سختی است. راهی برای این کار پیدا کنید و آن وقت تبدیل به اسطوره خواهید شد. و اگر نتوانستید از پس آن برآیید، خب باز هم می‌توانید کارهای بزرگی انجام دهید و همین هم چیز بدی نیست، مگر نه؟

 

ارنی شِنک (ernieschenckcreative.prosite.com) یک نویسنده ی آزاد، مدیر خلاقیت، و یکی از مشارکت کنندگان در ستون تبلیغاتی CA است. وی یکی از فینالیست های جایزه ی Emmy، کاندیدای سه دوره جایزه ی Kelly و برنده ی همیشگی جوایز the One Show, Clios, D&AD, Emmys Cannes بوده است. شنک برای برخی از شاخص ترین برند های جهانی همچون Hill Holliday/Boston, Leonard Monahan Saabye and Pagano Schenck & Kay ایده پردازی کرده است. او به همراه همسر و دخترش در جیمزتاون در رودآیلند زندگی می کند.